پرش به محتوای اصلی

اخبار

غدیر حقیقت فراموش شده!

جریان غدیر از نگاه روایات شیعه و اهل سنّت در آخرین سال عمر پیامبرص مراسم حجّۀالوداع، با شکوه هر چه تمامتر در حضور پیامبر به پایان رسید. نه تنها مردم مدینه در این سفر پیامبرص را همراهى مى کردند بلکه، مسلمانان نقاط مختلف شبه جزیره ی عربستان نیز براى کسب یک افتخار تاریخى بزرگ به همراه پیامبر ـ صلی االله علیه وآله ـ بودند.

در این سفر 110تا 120هزار نفر حضرت را همراهی می کردند. آفتاب حجاز آتش بر کوهها و درّه ها مى پاشید، اما شیرینى این سفر روحانى بى نظیر، همه چیز را آسان مى کرد، ظهر نزدیک شده بود، کمکم سرزمین جحفه و سپس بیابانهاى خشک و سوزان »غدیر خم« از دور نمایان مى شد. روز پنجشنبه سال دهم هجرت بود، و درست هشت روز از عید قربان مى گذشت، ناگهان فرشته ی وحی بر پیامبرنازل شده و این آیه را خواندند: »یا أَیُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیْکَ مِنْ رَبِّکَ وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یَعْصِمُکَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لا یَهْدِی الْقَوْمَ الْکافِرین« دستور توقف از طرف پیامبرص به همراهان داده شد. مؤذن پیامبرص با صداى اللّه اکبر مردم را به نماز ظهر دعوت کرد، مردم به سرعت آماده ی نماز مىشدند، اما هوا به قدرى داغ بود که بعضى مجبور بودند، قسمتى از عباى خود را به زیر پا و طرف دیگر آن را به روى سر بیفکنند. نماز ظهر تمام شد، مسلمانان تصمیم داشتند فوراً به خیمههاى کوچکى که با خود حمل مى کردند پناهنده شوند، ولى پیامبرص به آنها اطلاع داد که همه باید براى شنیدن یک پیام تازه الهى که در ضمن خطبه ی مفصلى بیان مى شد خود را آماده کنند. لذا منبرى از جهاز شتران ترتیب داده شد و پیامبرص بر فراز آن قرار گرفت و نخست حمد و سپاس پروردگار را به جا آورد و خود را به خدا سپرد، سپس مردم را مخاطب ساخت و چنین فرمود: »من به همین زودى دعوت خدا را اجابت کرده، از میان شما مى روم، من مسؤولم، شما هم مسؤولید، شما درباره ی من چگونه شهادت مىدهید؟« مردم صدا بلند کردند و گفتند: »نشهد انّک قد بلّغت و نصحت و جهدت فجزاک اللّه خیرا«؛ ما گواهى مى دهیم تو وظیفه ی رسالت را ابلاغ کردى و شرط خیرخواهى را انجام دادى و آخرین تلاش و کوشش را در راه هدایت ما نمودى، خداوند تو را جزاى خیر دهدسپس فرمود: »آیا شما گواهى به یگانگى خدا و رسالت من و حقانیت روز رستاخیز و برانگیخته شدن مردگان در آن روز نمى دهید؟!« همه گفتند: »آرى! گواهى مىدهیم.« فرمود: خداوندا! گواه باش... بار دیگر فرمود: اى مردم! آیا صداى مرا مى شنوید؟... گفتند: آرى، و به دنبال آن، سکوت سراسر بیابان را فرا گرفت و جز صداى زمزمه ی باد چیزى شنیده نمى شد. پیامبر ـ صلی االله علیه وآله ـ فرمود: ...اکنون بنگرید با این دو چیز گرانمایه و گرانقدر که در میان شما به یادگار مى گذارم چه خواهید کرد؟! یکى از میان جمعیت صدا زد: کدام دو چیز گرانمایه یا رسول اللّه؟! پیامبرص بلافاصله فرمود: »اوّل ثقل اکبر، کتاب خداست که یک سوى آن به دست پروردگار و سوى دیگرش در دست شماست، دست از دامن آن برندارید تا گمراه نشوید، و اما دومین یادگار گرانقدر من خاندان منند و خداوند لطیف خبیر به من خبر داده که این دو هرگز از هم جدا نشوند، تا در بهشت به من بپیوندند، از این دو پیشى نگیرید که هلاک مىشوید و عقب نیفتید که باز هلاک خواهید شد.« ناگهان مردم دیدند پیامبرص به اطراف خود نگاه کرد گویا کسى را جستجو مى کند و همین که چشمش به على ع افتاد، خم شد و دست او را گرفت و بلند کرد، آن چنان که همه ی مردم او را دیدند و شناختند که او همان افسر شکست ناپذیر اسلام على علیه السلام است، در اینجا صداى پیامبرص رساتر و بلندتر شد و فرمود: »ایّها النّاس من اولى النّاس بالمؤمنین من انفسهم؟«؛ چه کسى از همه ی مردم نسبت به مسلمانان از خود آنها سزاوارتر است؟! گفتند: خدا و پیامبرش داناترند. پیامبرص گفت: خدا، مولى و رهبر من است، و من مولى و رهبر مؤمنانم و نسبت به آنها از خودشان سزاوارترم و اراده ی من بر اراده ی آنها مقدم سپس فرمود فمن کنت مولاه فعلىّ مولاه«؛ هر کس من مولا او و: رهبر او هستم، على، مولا و رهبر اوست. و این سخن را سه بار و به گفته ی بعضى از راویان حدیث، چهار بار تکرار کرد. و به دنبال آن سر به سوى آسمان برداشت و عرض کرد: »اللّهمّ وال من والاه و عاد من عاداه و احبّ من احبّه و ابغض من ابغضه و انصر من نصره و اخذل من خذله و ادر الحقّ معه حیث دار«؛ خداوندا! دوستان او را دوست بدار و دشمنان او را دشمن، محبوب بدار آن کس که او را محبوب دارد، و مبغوض بدار آن کس که او را مبغوض دارد، یارانش را یارى کن، و آنها را که ترک یاریش کنند، از یارى خویش محروم ساز، و حق را همراه او بدار و او را از حق جدا مکن. سپس فرمود: »اَلا فلیَبلّغ الشّاهد الغائب« آگاه باشید، همه ی حاضران وظیفه دارند این خبر را به غایبان برسانند. خطبه ی پیامبرص به پایان رسید، عرق از سر و روى پیامبرص و على ع و مردم فرو مى ریخت، و هنوز صفوف جمعیت از هم متفرق نشده بود که امین وحى خدا نازل شد و این آیه را بر پیامبر خدا نازل کرد: »الْیَوْمَ أَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضیتُ لَکُم الاسلامَ دیناً«1امروز آیین شما را کامل و نعمت خود را بر شما تمام کردم، و اسلام را به عنوان دین برایتان پسندیدم در این هنگام پیامبرص فرمود: »اللّه اکبر، اللّه اکبر على اکمال الدّین و اتمام النّعمۀ و رضى الرّبّ برسالتى و الولایۀ لعلىّ من بعدى«؛ خداوند بزرگ است، خداوند بزرگ است همان خدایى که آیین خود را کامل و نعمت خود را بر ما تمام کرد، و از نبوت و رسالت من و ولایت على ع پس از من راضى و خشنود گشت. این جا بود که شور و غوغایى در میان مردم افتاد و به على ع این موقعیت را تبریک مىگفتند و از افراد سرشناسى که به او تبریک گفتند، أبو بکر و عمر بودند، که این جمله را در حضور جمعیت بر زبان جارى ساختند: »بخٍّ بخٍّ لک یابن ابى طالب، اصبحت و امسیت مولاى و مولا کلّ مؤمن و مؤمنۀ«؛ آفرین بر تو باد، آفرین بر تو باد، اى فرزند أبوطالب! تو مولا و رهبر من و تمام مردان و زنان با ایمان شدى.

(کتاب شریف الغدیر نگارش علامه عبدالحسین امینی)

۹ شهریور ۱۳۹۶ ۱۱:۴۹
تعداد بازدید : ۱۷۹

اظهارنظر

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید